پنين
اولین برخورد من با ناباکوف به نقدی برمی گردد که بر مسخ کافکا نوشته است. آنجا که نشان می دهد کافکا در پی خلق موجودی مسخ شده است. در قسمتی از این نقد شکل سوسکی را که شخصیت داستان به آن مسخ میشود را رسم کرده است تا نشان دهد چگونه توصیف های گوناگون کتاب از چگونگی حرکت این موجود هدفمند و منطبق بر تصویری ذهنی است.
در پنین نیز همین گونه است. ناباکوف به دنبال خلق است. خلق ریزترین جزییات روح و جسم و رفتاراستادی پیر که زبانی مرده را تدریس می کند، پنین. کتاب از هفت اپیزود به ظاهر مجزا تشکیل می شود که هرکدام زاویه ای از این مخلوق را بازمی نمایانند. شاید ظاهر مجزای فصل های کتاب آن را بیشتر شبیه یک مجموعه داستان نشان دهد تا یک رمان_همانگونه که ناشرانی که ناباکوف کتاب را به آنان می سپرده گمان می کرده اند. اما دقت و ظرافت نویسنده در ارتباط میان این اجزای به ظاهر مجزا نهفته است. نقد پایانی که یک منتقد انگلیسی بر این کتاب نوشته است به تفصیل به این ارتباط نامرئی می پردازد.
پنین یک کتاب هندسی است به این معنا که نویسنده قصد دارد آن قسمتی از ذهن مخاطب را فعال سازد که موقع حل مسائل هندسه فعال می شود. من تا به حال با چنین موجودی مواجه نشده بودم و تجربه بسیار لذت بخشی برایم ایجاد کرد.
کتاب را انتشارات کارنامه در قطع مناسب برای خواندن در تاکسی و اتوبوس و ...خلاصه مستضعفی! منتشر کرده است. نقد زیبایی نیز در انتهای کتاب جا داده است. حول و حوش 240 صفحه دارد. قیمتش هم نمی دانم. کادویی است. آنکه کادو داده اگر صلاح دید کامنت بگذارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٠ ب.ظ توسط علی دشتی
کليسای جامع
"آمریکای کارور آمریکای استیصال است. فرو رفته در غباری از درد و سرخوردگی. دنیایی که کارور خلق می کند دنیای آدمهایی است که رویاهایشان را از دست داده اند. با خواندن هر داستان کارور گویی پا به خیابانی گذاشته ایم به ظاهر آشنای آشنا، اما کمی پیش می رویم احساس می کنیم سر هر پیچ خطری در کمین است. یا زمین زیر پایمان حالاست که به ناگهان دهان گشاید. باید مراقب بود. به آخر که می رسیم گرچه اغلب حادثه ای عجیب یا وحشتناک هم رخ نداده است باز هم احساس می کنیم که خرد و خسته ایم. گویی جایی کسی پتکی بر سرمان کوفته است. به راستی چرا چنین تاثیری در ما می گذارد؟ ایجازش است یا چنانچه خود می گوید اکراهش از بار کردن عاطفه بر کلمات؟ ما را در برابر تابلویی می نشاند که جابه جایش زدگی یا ریختگی دارد، نخ نما شده است و پشت آن چیزی را میشود با یک نظر دید. چیزی که از دیدنش وحشت می کنیم.
به راستی چیست؟ روزمرگی است و بی بروباری هستی؟ تنهایی آدمهاست؟ درماندگی است؟ یا هیچ نیست خلا است که دلهره مان را می گیرد."
آمدم چیزی در باب کلیسای جامع بنویسم دیدم این متن مترجم کتاب، فرزانه طاهری، هرچه باید را گفته است. کلیسای جامع مجموعه ای از داستان های منتخب سه کتاب کارور است. همچنین در ابتدای کتاب دو مقاله و یک مصاحبه از او نیز اضافه شده است. خواندن داستان های کارور مرا به یاد بازی تیم های فوتبال اروپایی انداخت. و تفاوتی که با تیمهای داخلی دارند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٩ ب.ظ توسط علی دشتی یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
تنهايی پر هياهو
دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده دائم انباشته است: آسمان پرستاره بالای سرم و کاری که خودم انجام می دهم که چنان هولناک است که انجامش به مدرک الهیات نیاز دارد.
تنهایی پر هیاهو کتاب عجیبی است. به گمان من به دو صورت می توان به یک داستان نگریست. یکی اینکه از لحاظ منطق داستان و خط سیرقصه و شخصیت ها و فضای داستان و گروه مخاطبین و ... به داستان نگاه کرد و با بررسی کمی و کیفی هرکدام از این مولفه ها مقیاسی برای اندازه گیری کیفیت کتاب به دست داد. طریقه دومی که می توان به داستان نگریست طریق مشارکت فعال است. به این معنا که کتاب را نخواند بلکه زندگی کرد. حتی شده چند لحظه کوچک در عوالم قهرمان های داستان زیست و با آنها قدم برداشت و به جایشان فکر کرد و در مصائبشان شریک شد. مسلما کتابهایی که قابل مشاهده و مشارکت فعال باشند برای هرکس کاملا شخصی و معدود است. شاید لحظات اندکی از خواندن یک داستان به هم ذات پنداری و مشارکت فعال در قصه بگذرد ولی این لحظات ناب آنقدر ارج و قرب دارند که سرچشمه ای بشوند برای جستجو در کتاب و تاثیر پذیرفتن از آن. از این نگاه تنهایی پر هیاهو کتاب عجیبی است زیرا به ظرافت هنرمندانه ای راه مشارکت فعال در قصه و هم مسیر شدن با قهرمان های داستان را از دل دل سپردن به منطق داستان و حظ بردن از خط سیر قصه در آورده است.
تنهایی پر هیاهو از آن آثاریست که آینه تمام نمای جامعه خود است. به گمان من هر جامعه ای در هر برهه ای از حیات خود مملو از قصه های منحصر به فرد است و هنر قصه نویس در هر عصر در هر جامعه یافتن آن قصه ها و روایت کردنشان است. مسلما یک قصه در بطن جامعه به هیچ وجه به معنای واقعی و تاثیر ماندگار نمی رسد مگر آنکه دست هنرمندی آن را از تار و پود واقعیت متحرک جدا کرده و به حقیقتی ایستا بدل کند. در این میان سهم بسیاری از آه و افسوس برای جامعه ای می ماند که بسیار قصه در بطن خود دارد و دریغ از یک فصه گو. هرابال تنهایی پر هیاهو را در اوج سانسور دولتی چک به رشته تحریر در آورده است. در دوره ای که به قول مترجم بزرگواراین اثر، این کتاب و اکثر کتابهایش را نه برای چاپ که برای کشوی میزش مینوشت. آیا ما چنین قصه گو هایی داریم؟
تنهایی پر هیاهو یک اتفاق است در کتابهایی که من خوانده ام. اگر نخوانده اید ( که بعید می دانم) توصیه می کنم خواندنش را. کتاب را نشر کتاب روش منتشر کرده است. پرویز دوایی کتاب را از زبان اصلی چک ترجمه کرده است و الحق کار عظیمی را به سر انجام رسانده است. کتاب 105 صفحه است و 1500 تومان قیمت دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ب.ظ توسط علی دشتی دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خداحافظ گری کوپر
"از ستاره خبری نیست. فقط کارت پستال هایی است که معلوم نیست از کجا رسیده است. نوری که شما میبینید میلیونها سال پیش این ستاره ها را گذاشته و آمده است. اینها پیشرفت علم است. شما روی اسکیهایتان ایستادهاید و به چوب دستیهایتان تکیه دادهاید و حیرانید. ولی در آن بالا هیچ چیز نیست. اینها هم چیزهاییست که در دل شما می گذرد. علم تپانچه عجیبیست. با همه جور چیز می شود آن را پر کرد و درق درق کلک هر چیز قشنگی که هست کند. آن وقت است که آدم درونگو می شود و هرچه در دل دارد بر زبان می آورد."
اگر قرار باشد رومن گاری را با نویسنده دیگری در یک گروه قرار دهم از میان آنها که می شناسم سلینجر را انتخاب می کنم و اسم گروهشان را هم می گذارم گروه گویندگان آنچه در سر آدمهای کم حرف می گذرد. کاملا برای من قابل درک است که گروهی از مخاطبان اصلا نتوانند با این نویسندگان ارتباط برقرار کنند و گروهی شیفته وار بپرستندشان. خوشبختانه من در دسته دوم قرار می گیرم و دلیل شیفتگیم هم آن است که در قهرمان های داستان های این نویسندگان خودم را می بینم. اتفاقی که هیچ وقت بین من و قهرمان های داستان های کازانتزاکیس یا تولستوی نمی افتد. نویسندگانی مثل رومن گاری درون گو هستند و آنهایی می توانند با کتابهایشان ارتباط برقرار کنند که درون گرا باشند. کمتر از لاک ذهنی خود بیرون بیایند و دنیا را بیشتر از آنچه هست، آنچه دوست دارند باشد بپندارند.
خداحافظ گری کوپر متاسفانه رمانی تاریخ مصرف دار است. مولفه های فرهنگی کتاب زیاد است و زمان داستان هم (جنگ سرد. جنگ ویتنام) چندان با زمان حاضر قابل انطباق نمی باشد اما اگر نظر من را بخواهید ارزش بارها خواندن را دارد. رمان تم داستانی نسبتا قوی دارد هرچند معمولا نویسندگان درون گو قصه گوهای خوبی نیستند. تصاویر توصیفی کتاب در یکی دو صحنه سر به آسمان می ساید و تک گویه های نویسنده که گاه و بیگاه از زبان قهرمان هایش بیان می کند به ذهن مخاطب جان می دهد.
اما مهم ترین مشخصه این کتاب به گمان من شخصیت پردازی فوق العاده نویسنده است. شخصیت های خداحافظ گری کوپر ( به خصوص شخصیت مرد داستان: لنی) مثل دریایی عمیق در شبی توفانی می مانند و هنر نویسنده آن است که برای نمایش آنها تنها سایه روشنی از تلاطم امواج را به تصویر کشیده است.
پایان این گونه داستانها، آنها که در سر آدمهای کم حرف می گذرد، بسیار سخت است. گروهی از نویسندگان در همان حباب شخصیت درون، قصه را به پایان می رسانند (فرانی و زویی) و گروهی حباب را می ترکانند و از بیرون به قصه نگاه می کنند (ناتور دشت). رومن گاری در خداحافظ گری کوپر از استراتژی دوم استفاده کرده است. کاش این کار را نکرده بود.
حیف است که نوشتن از خداحافظ گری کوپر را پایان ببریم و از عشق کتاب چیزی نگوییم. عشقی پاک و درونی. از آن عشق ها که آدمها قبل از یک سن و سالی فکر میکنند دروغ است که فقط در کتاب ها پیدا می شود و بعد از یک سن و سالی به این نتیجه می رسند که فقط در کتاب ها پیدا می شود. مهم نیست در چه سن و سالی هستید، این کتاب از آنهایی است که از آن عشق ها دارد.
کتاب را انتشارات نیلوفر به چاپ رسانده است. مترجم کتاب سروش حبیبی است که نیازی به تعریف و تمجید ندارد. جالب است بدانید که سروش حبیبی ترجمه کتاب را به ابراهیم نبوی و طنز تیزش تقدیم کرده است. کتاب حول و حوش 300 صفحه است و حول و حوش 3000 تومان قیمت دارد. می کند به عبارتی صفحه ای ده تومان!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط علی دشتی جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
مرگ ايوان ايليچ
از زندگی ایوان ایلیچ چه بگویم که ساده تر و معمولی تر و در نتیجه وحشتناک تر از آن پیدا نمی شد.
البته خنده دار است که من نظر بدهم اما این کتاب شاهکار تولستوی است به نظر من.
مرگ ایوان ایلیچ داستان مواجهه آدمی با حقیقت زندگیاش است. مرگ.
هنر تولستوی در این کتاب عدم نتیجه گیری علیرغم داشتن قضاوتهای اخلاقی در باب اتفاقات داستان است به اعتقاد من.
ترجمه روان صالح حسینی متن را دلپذیر کرده است.
صالح حسینی یک تکمله در انتهای متن آورده است که شرح کلاسهایش است در باب این داستان تولستوی. زیر و بم داستان را حلاجی کرده است.
انتشارات نیلوفر کتاب را دارد. صد و خورده ای صفحه است 1800 تومان.
پ.ن: قول می دهم تا نمایشگاه بعدی نوشتنم به تعویق نیافتد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط علی دشتی جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
جنگل واژگون
"به سرعت دو شعر اول را خواند، شعرهایی که از قضا آنقدر تامل برانگیز بود که به همکاری خواننده نیاز داشت. و بی آنکه چیزی دستش را بگیرد شعر سوم را شروع کرد. ناگهان دلش برای شاعر به خاطر داشتن چنین مخاطبی سوخت و مودبانه به شعر اول بازگشت."
She is not aged! این جمله راسل کرو در یک ذهن زیبا به گمانم علاوه بر آن دختر کوچولوی فیلم همه شخصیت های جنگل واژگون سلینجر را نیز شامل شود. آنها رشد نمی کنند. و کودکیشان همیشه در کوله پشتی ای نامرئی همراهشان است. به گمانم سرچشمه این نوع تفکر سلینجر را نیز باید در اندیشه فروید جست. اندیشه ای که به همراه مبدعش حضوری پر رنگ در کتاب دارد.
جنگل واژگون به گمانم روشن ترین کتاب سلینجر است. کتابی که پیام دارد و پیامش را بر خلاف کتاب های دیگر سلینجر به وضوح بیان می کند. برای اولین بار است که می توان داستانی از سلینجر را تمام شده پنداشت و برای اولین بار است که می توان از ده صفحه مانده به پایان کتاب پایان داستان را حدس زد و این اتفاقیست که به زعم من چندان به مذاق سلینجر دوستان نمی سازد.
یکی از وجوه جالب جنگل واژگون شیوه روایت آن است که من اسمش را شیوه سوم شخص آشنا می گذارم.به این ترتیب که داستان از زبان سوم شخصی روایت می شود که در وسط داستان خود را معرفی می کند و با این کار خواننده را همواره در هراس گم شدن در اعتماد بیجا به راوی قرار می دهد. سلینجر با این کار حتی با پایان داستان هم جا برای حرف و حدیث و شرح و تحلیل اتفاقات داستان باقی می گذارد. شرح و تحلیلی که حتی ممکن است خط سیر داستان را تغییر دهد.
خیلی سخت می توان درباره اندیشه حاکم بر کتاب های سلینجر سخن گفت زیرا آنها بیشتر تصویرند و کمتر در مقام بیان اندیشه بر می آیند. اما اگر قرار باشد اندیشه حاکم بر جنگل واژگون را در عبارتی فرویدی خلاصه کنم، این می شود:عقده ادیپ در آدمی قویتر از قوه اروس است. عقده ادیپ عشق سرخورده پسر بچه ها به مادرشان است و اروس عشق زمینی و زنانه به دیگران و زندگی.
جنگل واژگون هرچه نباشد رمز گشای خوبی برای مهمترین مفهوم کتابهای سلینجر است:کودکی. اتفاقات دوران کودکی از دید سلینجر مهر محتومی است که بر پیشانی سرنوشت آدمها حک می شود و خط سیر آن را مشخص می کند. او دوست دارد که همیشه در پرترین قسمتهای داستانش کودکی را قرار دهد و یا خودش(مانند جنگل واژگون) و یا خواننده را(ناتور دشت) به جستجوی سرنوشت او و تاثیر اتفاقات بر آن وادارد. سرنوشتی که علیرغم لحن شیرین کودک داستانهایش تلخ و تاریک است. و سلینجر در جنگل واژگون جرات رفتن تا انتهای آن را داشته است.
به گمانم با جنگل واژگون ماه عسل من و سلینجر پایان یافته است. شخصیت های سلینجر همیشه برای من وضعیت جوجه ای را داشتند که به تخم نوک می زند و همیشه تصورم این بود که سلینجر به عمد پایان شیرین قصه هایش که همانا شکستن حصار تخم و لمس آزادی زندگی بود نمایش نمی داد تا خواننده را به همذات پنداری و درونی کردن شخصیت هایش وادارد. ولی در جنگل واژگون به این نتیجه رسیدم که سلینجر آنگونه نمی اندیشید. حصار شخصیت های سلینجر هیچگاه نمی شکند و این تلخ تر از آن است که من قادر به درکش باشم.
راستی! می توانید این کتاب را از انتشارات نیلا واقع در سالن نمی دانم چند (اگر می دانید کامنت بگذارید)نمایشگاه کتاب خریداری کنید. ترجمه اش چندان چنگی به دل نمی زند اما عطش خواندن جدیدترین اثر نویسنده کم اثری مثل سلینجر آنقدر هست که بدی ترجمه را در خود حل کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٧ ب.ظ توسط علی دشتی چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥
دميان
"من چهره دمیان را دیدم و متوجه شدم که چهره یک پسربچه نیست بلکه چهره یک مرد است، و هم در آن هنگام دریافتم یا در حقیقت به خوبی دیدم که حتی چهره یک مرد هم نیست؛ حالت ویژه ای داشت، حالتی تقریبا زن گونه. و در آن هنگام چهره اش نه مردانه بود و نه کودکانه، نه پیر بود و نه جوان، بلکه یکصد ساله، تقریبا خارج شده از زمان که نشان از دوران ها و اعصار دیگر تاریخ داشت تا دوران ما."
دمیان هرمان هسه تاریخ نمادین بشریت است. گویی هسه با قصه گفتن قصد دو کار را دارد. هم قصه بگوید و هم اسطوره بسازد. شخصیت های داستان دو نقش را همزمان بازی می کنند. نقشی واقعی و نقشی اسطوره ای و نمادین. و بزرگترین هنر هسه در هم نیامیختن این دونقش و پنهان کردن یکی در دل دیگریست.
دمیان از آن دست کتابهاییست که بارها می توان خواند و هر بار نکته جدیدی از آن یافت. نویسنده اثر یک فیلسوف است و داستان لباسیست که بر تن اندیشه هایش می پوشاند. اگر جسارت نباشد می توانم به جرات بگویم اندیشه غالب بر اثر یونگی است. جهان اسطوره ای کتاب، برخورد نمادین با شخصیت های داستان، نقش و جایگاهی که نویسنده به رویا میدهد، و از همه بارزتر استفاده از مفهوم آنیما همگی برگرفته از اندیشه روانشناس سویسی، کارل گوستاو یونگ است.
اگر هر کتاب را به تابلوی نقاشی مانند کنیم و اندیشه های حاکم بر کتاب را مانند رنگ های استفاده شده توسط نقاش بگیریم. دمیان هرمان هسه مانند نقش آبی دریا در سرخی شفق است. و هرمان هسه سرخی شفقش را همچون همه آنهایی که به دنبال رنگ سرخند، مدیون اندیشه های نیچه است. البته منظورم از اندیشه نیچه آن نوع تفکریست که نیچه به عنوان نماد آن شناخته شده است.
اوج کتاب ،به زعم من، که حاصل تلفیق اندیشه های آبی و سرخ آن است در پنداره قابیل نهفته است. اسطوره ای که آدمیان تحریفش کرده اند. چون قادر نبودند تفوق قابیل را درآن بپذیرند. و قابیلیان را داغیست که می توانند به واسطه آن یکدیگر را بازشناسند. و جالب اینجاست که هرمان هسه، سه قابیل در کتابش نام می ببرد که یکی از آنها نیچه است.
بزرگترین خطری که خوانندگان دمیان را تهدید می کند در نیافتن فضای نمادین نهفته در دل اثر است. در آنصورت آنها با تصاویری پاره پاره و بی ربط به یکدیگر مواجه می شود که تا آخر اثر رهایشان نمی کند. تم ظاهری اثر هم چندان جذاب نیست که یکتنه بتواند بار خواندن کتاب را تحمل کند. ولی نکته ای که از آن مطمئنم آن است که هرکسی حداقل با بخشی از دمیان همذات پنداری می کند و دمیان را در خود می یابد.
دمیانی که داغ قابیل بر پیشانیش سریع نمایان می شود و دمیانی که تاریخ نمادین بشریت است. تاریخی که به گمانم قابیلی ها آن را نوشته اند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط علی دشتی یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤
فرانی و زويی
"ولی رنگ پریده او در کمال تعجب سفید خالص بود. سفیدی که با سبز و زرد احساس حقارت آمیز گناه یا ندامت مخلوط نشده بود. خیلی شبیه رنگ پریدگی خالص پسر بچه ای بود که تا حد دیوانگی حیوانات را دوست دارد،همه حیوانات را، و ناگهان حالت صورت خواهر خرگوش دوست عزیزش را هنگام باز کردن جعبه هدیه تولدش دیده است_یک کبرای جوان تازه گرفته شده، با یک نوار قرمز که با یک پاپیون بزرگ دور گردنش بسته شده است."
به گمانم پسر بچه ناتور دشت در فرانی و زویی بزرگ می شود. کتاب می خواند. در ذهن وحشیش عرفان و رواقی گری می ریزند. و در آخر جنسیت می یابد. فرانی و زویی می شود.
فرانی و زویی سلینجر تلخ است. شخصیتهایش حس آن جوجه ای را دارند که مشغول نوک زدن به لایه های پوسته تخمش است. تنها و بی هیچ کمکی. و از همه بدتر آنکه همه جوجه ها می دانند قوی ترین و باهوش ترینشان(سیمور) نتوانست از تخم بیرون بیاید. خودکشی کرد.
به گمانم اگر قرار باشد کامل ترین و در عین حال پیچیده ترین کتاب سلینجر را انتخاب کنم فرانی و زویی را برمیگزینم. فرانی و زویی درد دارد. شخصیت هایش خالی است. خالی مثل آن صدای سوت ممتدی که گوش ها در زیر آب می شنوند. و نویسنده هیچ تلاشی برای پر کردنشان نمی کند. هیچ کدام نقاب بر چهره نمی زنند. کسی شیرین زبانی نمی کند. کسی آرام نیست.
دیگر بعد از فرانی و زویی نمی توان به سلینجر این اتهام را وارد کرد که خود را روایت می کند. چون او توانسته است شاهکاری به نام فرانی خلق کند. شاهکاری که مسلما خود زندگیش نکرده است. فرانی حاصل درون کاوی دیوانه وار یک زن است و من نمی دانم سلینجر چگونه توانسته است از پس خلق آن بر آید. و از آن مهمتر آن را در کنار یک درونکاوی دیوانه وار مردانه به نام زویی بگذارد. به گمانم اوج این تقابل را می توان آنجا یافت که زویی برای فرانی بازگو می سازد که بعد از خواندن آن کتاب سبز جلد پارچه ای به دنبال خرید کوله پشتی رفته است تا به دوردنیا بگردد در حالی که فرانی به خانه پناه آورده است و فروپاشیده است.
نکته دیگری در که مورد کتاب می توان بگویم این است که فرانی و زویی تاریخ مصرف دارد. یک جوان نوزده تا بیست و پنج ساله بیشترین بهره را از کتاب می برد چون هنوز مشغول نوک زدن است اما بعد از آن یا آدمها به زندان درون خود عادت کرده اند یا پوسته اش را شکسته اند بنابراین این کتاب توجه چندانی را برایشان جلب نمی کند. مگر...
برای فرانی و زویی نمی توان پایانی یافت. فرانی و زویی هرکس پایان خود را دارد. پایانی منحصر به فرد و غیر قابل بیان. پایانی که از ابتدای حرکت هر کس با اوست (مانند آن زن چاق) و در یک لحظه منحصر به فرد رخ می نماید. مهم نیست چقدر احمقانه یا ساده باشد. حتی نیازی به تحلیلش هم نیست. بلکه مهم آن انفجار درونیست که در آن لحظه منحصر به فرد رخ می دهد. لحظه ای که یک زندگی را می ارزد، به گمانم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٠ ب.ظ توسط علی دشتی یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤
دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم.
تقديم به محمد مقدسی.
"از دکه سوم مری هدسن برایم دست تکان داد. در جوابش دست تکان دادم. حتی اگر می خواستم نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. مهارتش در توپ زدن به کنار، چه خوب می توانست از دکه سوم برای یک نفر دست تکان بدهد".
لذت بردن از دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم کار هر کسی نیست. داستانهایش مانند آسفالت آفتاب خورده بعد از ظهر جمعه در یک خیابان خلوت می ماند. باید کفشهایتان را در بیاورید تا متوجه منظورم شوید.
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم داستان نیست. روایت است. به قول داستان شناس ها تم ندارد. شاید همه یک داستان را بتوان در یک تابلوی نقاشی گنجاند. اصلا سلینجر هم به دنبال قصه گویی نیست. او بیشتر نقاش است. درخت و حیوان هم نمی کشد. چون آنها همانی هستند که تصویرشان نشان می دهد. بلکه انسان به تصویر می آورد. انسانهایی که در پشت هرکدام ازچهره هاشان دنیایی نهفته است. دنیایی منحصر به فرد و غیر واقعی. نقاشی روی جلد کتاب را دیده اید؟
آری، داستان های کتاب، روایت است. روایت درونی انسانهای یک خطی. انسانهایی که نه هزار و یک شب دارند و نه سرزمین پریان. انسانهایی که حتی حوصله فکر کردن به قهرمان بازی را هم ندارند. انسانهایی که همه زندگیشان را می شود در یک خط گنجاند. اما درونشان غوغایی است. و هنر بی بدیل سلینجر سفر به درون شخصیت های داستانش است. سفری شگفت و توام با مرارت های فراوان. و مخاطب داستان های این مجموعه نمی تواند از داستان لذت ببرد مگر آنکه خود را به جای شخصیت های داستان بگذارد. در درون آنها زندگی کند و به جای آنها فکر کند یا حداقل از زاویه شخصیت های داستان به شاهکاری که سلینجر برایشان خلق کرده است بنگرد.
نکته بارز دیگر داستان های کتاب دریچه نگاهی است که سلینجر در هریک از داستانهایش قرار می دهد. اسمش را می گذارم نگاه کودکانه.
سلینجر هم مانند هر آدم دیگری که فکر می کند به دنبال حقیقت است.البته نه حقیقت به آن معنای دور از دسترس عموم عرفانیش. بلکه همین حقیقت دم دستی پر کاربرد روزانه. جواب سوالهایی از قبیل اینکه بالاخره کدام یک از آدمها راست می گویند. اینکه چه کاری درست است. اینکه آیا واقعا دروغ بد است یا غیبت گناه است و … و برای یافتن حقیقت یا حداقل برای نشان دادن آن به بقیه به فطرت دست نخورده آدمی رجوع می کند. و از دید او به اتفاقات داستانش می نگرد. خیلی وقتها هم البته جوابی نمی گیرد ولی صحنه هایی خلق می کند که از هر نظر تاثیر گذار است. دختر بچه ای که همیشه گوشه ای از تخت خوابش را برای دوست کوچک خیالیش خالی می گذارد یا پسر بچه ای که مادرش را به قایق کوچک کنار اسکله راه نمی دهد چون ملوانی بلد نیست یا جمعیت پسر بچه هایی که همگی خود را فرزند شخصیت خیالی مرد خندان می دانند و…
البته نگاه کودکانه که به اعتقاد من بارز ترین مشخصه داستان های سلینجر است شاید به نوعی نقش خود نویسنده را در داستان بازی کند. مثل امضای پای اثر یک نقاش. نقاشی که هنوز کودکی را قابل اعتماد ترین بخش زندگی می داند و نویسنده ای که همه زندگیش در یک کلمه خلاصه می شود و آن تنهایی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ق.ظ توسط علی دشتی پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤
مسيح باز مصلوب
مسيح باز مصلوب
قديمها تلويزيون سريالي را نشان مي داد به اسم جنگجويان کوهستان. در يکي از قسمتهاي اين سريال دو جنگجو که مي خواستند با هم دوئل کنند چند روز تمام ساکن رو به روي هم ايستادند و به چشمهاي هم خيره شدند تا آنکه در نگاه طرف مقابل نقطه ضعفي بيابند و متمسک حمله خود نمايند.
مسيح باز مصلوب را سه سال پيش آغاز کردم. تاکنون بارها شروع به خواندنش کردم و هر بار به دليلي متوقف شدم. کتاب جذبم نمي کرد. اوايل حس مي کردم ضرب آهنگ کند اتفاقات داستان و رو بازي کردن نويسنده عامل بازدارنده باشد ولي بعدها متوجه شدم هميشه گوشه اي از ذهنم در گير اين کتاب است و نمي توانم از دست آن خلاصي يابم. نوعي حس عشق و نفرت توامان نسبت به کتاب داشتم و اين عاملي بود که نمي گذاشت مانند هميشه خود را بالاتر از نويسنده کتاب قرار دهم و کتاب را از بالا ببينم. اما بالاخره خواندمش.
من پنج کازانتزاکيس مختلف را در مسيح باز مصلوب شناختم که نسبت به هرکدام حس ويژه و متفاوت از بقيه داشتم و همين باعث مي شد که توامان درگير جاذبه و دافعه نويسنده شوم و نتوانم کتاب را به عنوان يک کل واحد در نظر بياورم. بسيار سخت است ولي سعي مي کنم پنج کازانتزاکيس مختلف را به صورت مجزا به تصوير در آورم.
۱)کازانتزاکيس به عنوان يک انسان شناس:
به عقيده من بارزترين ويژگي کازاتزاکيس انسان شناسي اوست. البته انسان شناس نه به معناي آکادميکش بلکه بالعکس به معناي تحت اللفظي آن. کازانتزاکيس انسان ها را مي شناسد. بسيار بيشتر از خودشان. شخصيت هاي مسيح بازمصلوب بزرگتر از خودشان هستند به دليل که نويسنده آنها را بيشتر از خودشان مي شناسد. مثلا هيچکس از لاداس پير انتظار ندارد که در خانه ارباب آنگونه روراست فلسفه زندگيش را بيان کند و از آن دفاع نمايد يا مثلا همه از بانو پنلوپ انتظار دارند که هنگامي که خانه اش در آتش مي سوزد به گوشه اي خيره شود و بافتني اش را ببافد اما او جستي مي زند و به دنبال راه فرار مي گردد تا ثابت کند کازانتزاکيس او را بيشتر از خودش مي شناسد.
درست است که گاه تيپ سازي هاي يک وجهي مسيح باز مصلوب غير قابل توجيه مي نمايد مثلا خسيسي که فقط خسيس است يا اربابي که فقط شکمپرست است و لنيويي که فقط مي خواهد بچه درست کند ولي ابعاد مخفي شخصيت هاي داستان برگ برنده نويسنده است و کازانتزاکيس نشان داده است که مي تواند به موقع از برگهاي برنده اش استفاده کند.
کازانتزاکيس به بسياري از غارهاي نامکشوف روح آدمي سفر کرده است و در مسيح بازمصلوب از سفرهايش گاه تحفه هايي به سوغات مي آورد که براي همه تازه است. گويي بايد به نام او در تاريخ ثبت شود و اين هنريست که قبل از نويسندگي نيازمند خودکاوي مرتاض گونه است. مثلا در تکه اي از کتاب ميکليس براي محبوبش ماريوري مشغول نوشتن نامه است. او مي خواهد از پايان عشقش بنويسد ولي هرچه در خود جستجو مي کند عشقي نمي يابد. شروع به نوشتن مي کند، هرچه بيشتر مي نويسد بيشتر عاشق مي شود. گويي کلمات عشق گم شده او را برايش مي يابند.
نوشتن اين تکه فقط نيازمند هنر مشاهده و تخيل و نگارش نيست بلکه نيازمند هنريست که من انسان شناسي کازانتزاکيس مي ناممش.
۲)کازانتزاکيس تصوير گر:
شايد عنوان تصوير گر براي توصيفات کازانتزاکيس چندان با مسما نباشد که گاه توصيفات او به گونه ايست که حتي به تصوير نيز در نمي ايند.فقط بايد خواند و به اعجازگري نويسنده اش ايمان آورد. مثلا اين تکه را عينا نقل ميکنم:" قدري نان و قدري روغن زيتون جذب بدنها شده و شعله اي که در حال خاموشي بود از نو جان گرفته بود. باد شکم بچه ها کم کم مي خوابيد و صورتشان گل مي انداخت. زنها شيري به پستانشان آمده بود و نوزادان ديگر تا صبح گريه نمي کردند. مردها پشم و پيل تازه اي پيدا کرده بودند و زور سابق يه بازوانشان باز مي گشت."
از اينگونه تصوير سازي هاي غير قابل تصور کازانتزاکيس که بگذريم کتاب پر است از تصوير هاي ناب کازانتزاکيسي. تصوير هايي که نمي توان از رويشان فيلم ساخت. توصيفاتي که تنها صحنه را به تصوير نمي کشد بلکه تصوير را از صافي روح بازيگرانش مي گذراند و سپس به رشته تحرير در مي آورد. يک تصوير ثابت را مانوليوس مي تواند جوري ببيند و ارباب پاترياکئاس جور ديگري. مثلا تصوير زير تصوير يکي از شبهاي غار ساراکيناست. براي آنها که زندگي روزمره و خدايشان را سخت به هم گره زده اند.
"شب فرارسيده بود. به جز صداي پرنده اي شب گرد که در کمين کرمي يا موشي يا حلزوني نشسته بود و يا ناله حزين مرغ ديگري که به درد عشق گرفتار بود صدايي بر نمي خاست. آن شب ستارگان پايينتر از حد معمول نزول کرده بودند و گويي ميان زمين و آسمان آويخته بودند."
۳)کازانتزاکيس مسيحي:
زماني جايي خواندم که دکتر شريعتي پس از آنکه مسيح باز مصلوب را خوانده آرزو کرده است که کاش مسيح باز مصلوب را به جاي کازانتزاکيس او مي نوشت. مطمئنا اگر شريعتي مسيح باز مصلوب را مي نوشت بالکل کتاب ديگري از کار در مي آمد. کتابي که در منظومه ديگري نوشته مي شد. منظومه اسلامي.
آري کازانتزاکيس مسيحي است. يک مسيحي معتقد. تاروپود او با تعاليم انجيل گره خورده است و اين خواندن کتابش را براي آنها که در منظومه فکري و اخلاقي ديگري هستند بسيار مشکل مي کند. اگر از نامها و ظواهر بگذريم در بنيادي ترين انديشه هاي کتاب هم مسيحيت رسوخ کرده است. حتي گهگاه انديشه هاي مسيحي به طور ناخود آگاه در رشته حوادث داستان خودنمايي مي کنند. انديشه هايي که نويسنده قصد قبلي براي نمايش آنها نداشته است بلکه فقط خودش بوده است و خودش هم يعني اين انديشه ها به عنوان يک مسيحي معتقد.
مثلا آنگاه که مانوليس را به پيش ارباب مي برند و او اتهام بلشويک بودن را مي پذيرد و حتي تلاش مي کند تا ارباب را تحريک کند که او را به دست مردم بدهد ولي به بقيه کاري نداشته باشد مانوليوس از يک اسطوره مسيحي گرته برداري مي کند. شايد اگر مانوليوس مسلمان بود کار ديگري مي کرد.
البته قبول دارم کتاب گاهي از حوزه تفاوت اديان فراتر مي رود و ريشه هاي مشترک انسان خدا جو را هدف مي گيرد که در بخش هاي بعدي به آن خواهم پرداخت. اما نمي توان ياد آور شد که مسيح باز مصلوب کتابيست مسيحي. و اين مسيحيت گاه آنقدر برجسته مي شود که به قسمتهاي ديگر کتاب ضربه مي زند.
۴)کازانتزاکيس راوي داستان:
ابتدا به اين سوال پاسخ دهيم که کازانتزاکيس چه مي خواهد بگويد؟ متن مسيح باز مصلوب نشانه هايي به دست مي دهد که ما را در يافتن پاسخ پرسشمان ياري خواهد کرد. فرض کنيد شما داستاني را شروع مي کنيد که با تحويل نقش هاي يک نمايش مسيحي آغاز مي شود و از شما ميخواهند انتهاي داستان را حدس بزنيد. احتمالا حدس مي زنيد آدمهاي نمايش با تقريب خوبي در زندگیشان هماني بشوند که برايشان در نمايش مقدر شده است. ولي خوب با يک ضريب خطايي. مثلا بعضي ممکن است رد شوند. بعضي در انتها تغيير کنند. بعضي فقط نقش بازي کنند و به همين ترتيب. اما مسيح باز مصلوب هيچ چيز متعجب کننده اي براي شما ندارد. در مسيح باز مصلوب همه به طرز آزار دهنده اي تبديل به هماني ميشوند که در نمايش برايشان در نظر گرفته شده است.
مانوليوس مسيح است. زمين به آسمان بيايد او مسيح است. پس اگر در تکه اي از داستان جوش چرکين روي صورتش روييد نگران نباشيد. او مسيح است. خوب خواهد شد. يا اگر کسي را خواستيد که همه مشکلات همه را به طرز خنده داري به عهده بگيرد مي توانيد روي او حساب کنيد. آخر او مسيح است. اين نوع داستان سرايي يک نشانه به دست مي دهد و آن اين است که کازانتزاکيس قصد بازي ندارد. او نمي خواهد کسي را سرگرم کند. او نمي خواهد هوش بالايش را به رخ بکشد.مسيح باز مصلوب اتفاق عجيبي براي کسي ندارد. اصلا آنچه کازانتزاکيس در مسيح باز مصلوب نمايش مي دهد اتفاقات نيست.يک جور حرف حساب زدن غير مستقيم است. و اينجا من با او به مشکل بر ميخورم. برخی از حرف حساب هاي کازانتزاکيس گاه آنقدر رو مي آيند و صريح مي شوند که خواننده يادش مي رود در فضاي داستان قرار دارد يا مشغول خواندن يک بيانيه مذهبي است.
مثال مي زنم:مانوليوس مي خواهد رازي را براي دوستانش آشکار کند. اوتصميم تازه اي براي زندگيش گرفته است."حالا فهميدم که مسيح در همه جاي دنيا هست و در دسترس ماست در همين آبادي پر ناز نعمت...اي برادران، ما از مسيح استقبال مي کنيم، در خانه هاي خود و در دلهاي خود را به روي او مي گشاييم. من تا به حال او را نمي ديدم و صداي او را نمي شنيدم ولي حالا هم مي بينمش هم صدايش را مي شنوم ديروز عصر...من صداي مسيح را به وضح شنيدم که مرا صدا زد....آري برادران، من تصميم گرفته ام که راه و روش زندگي خود را از بيخ و بن تغيير دهم...من مبشر او خواهم بود...وقتي دهان باز کنم خود مسيح کلماتي را که لازم خواهم داشت بر لبهاي من جاري خواهد ساخت."
به عقيده من گهگاه کازانتزاکيس داستان را فداي حرفهايش مي کند. و گهگاه حرفهايش آنقدر صريح مي شوند که آدم را به صرافت آن مي اندازند که تصور کند کازانتزاکيس براي مخاطبان عادي بی درد مي نويسد، نه براي روح هاي تشنه. و ديگر اينکه کازانتزاکيس مسيح باز مصلوب را مي نويسد. نه اينکه مسيح باز مصلوب سرريز روح بي قرار او باشد.
۵)کازانتزاکيس عارف:
کازانتزاکيس در جستجوي پروردگارش است. او در تمام زير و بم هاي زندگيش خدا را ميجويد. او حتي در زواياي نامکشوف وجود خود نيز خدا را مي خواند. و اين سرگشتگي و اين جستجوي ديوانه وار نوشته هاي او را لطافت و بي تعلقي خاصي مي بخشد. اما خدا گويه هاي کازانتزاکيس بيشتر از آنکه بوي وصال دهد طعم فراق را در خود نهفته است و از اين منظر شايد کازانتزاکيس را نتوان عارف ناميد. او بيشتر همان است که خودش گفته است. يک سرگشته راه حق.
در مسيح باز مصلوب هم اين جستجوگر سرگشته همه جا هست گاهي از زبان ياناکوس فرياد بر مي آورد که "بلند شو. از خدا توضيح بخواه. تو که گوسفند نيستي. آدم زنده يعني همين: کسي که پا مي شود و توضيح مي خواهد" و بعد بلافاصله از زبان کشيش پاسخ مي دهد که"تو زياد چون و چرا مي کني، صدايت را زياد بلند مي کني و خدا را مي طلبي تا به حضور تو به اينجا بيايد و به تو حساب پس بدهد! مگر تو که هستي که ادعا مي کني بايد خدا را از آسمان به زمين فرود بياوري؟"
گاه به سرحد کفر مي رسد و زبان کشيش مي نشاند که" خداوندگارا، قريب به دو هزار سال است که تو متولد شده اي و در اين مدت يک روز نبوده است که تو به صليب کشيده نشوي. پس تو کي به دنيا مي آيي که ديگر به صليبت نکشند و جاويدان در ميان ما زندگي کني؟"
و گاه نسيم ايمان را با حلاوتي بي همتا بر صفحات کتاب مي آورد که "اين احساس به او دست داد که هزاران سال زيسته است و هزاران سال است با شور و شوقي روزافزون و بي آنکه هرگز خسته شود به دنبال پرنده مقدس زرد رنگي که به قناري شبيه است دويده است. در اعماق درونش حس مي کرد که اين پرنده زرد رنگ که گاه به لحن تمسخر آميز سوت مي زند و گاه با شور و شوقي بسيار سر به سوي آسمان مي گيرد و مي خواند قناري نيست. و زمزمه کنان گفت: هرچه مي خواهد باشد، من تا دم مرگ به دنبال او خواهم رفت"
اينجا ديگر کازانتزاکيس صريح نيست. ديگر مانند کازانتزاکيس مسيحي دگم نيست. مي دانيم که کازانتزاکيس بازي نمي کند. پس اين دوگانگي متنش به قصد تفهيم مطلب يا تاثيرگذاري بيشتر نيست. کازانتزاکيس در اينجا خودش است. هم کافر است و هم مومن. هم بد است و هم خوب. در ميان سطور مسيح باز مصلوب او با خودش در مي افتد. او براي خودش مي نويسد. خودش است که در لابلاي متن داستان ضجه مي زند. التماس مي کند. به سکوت مي رسد. پر مي شود. خالي مي شود. خودش است که شک مي کند. خودش به سرحد يقين مي رسد. و خودش است که در نهايت در فضاي مبهمي از شک و يقين داستان را به پايان مي برد. داستاني که پاياني ندارد. داستان سرگشتگی یک سرگشته راه حق.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٠ ب.ظ توسط علی دشتی
